تبليغاتX
محفل انس





موضوع هاي وبلاگ

مطالب کوتاه اخلاقی ، عرفانی
مطالعه در آفاق
فلسفه
زندگي علما و عرفاي شيعه
شخصی
پيوند هاي روزانه
اشعار عرفانی،نصایح و حکایات بزرگان
دانا برای آنهائی که بیشترمیخواهند بدانند
کمال انسانی و عروج روحانی در سلوک عرفانی
کمی شعور
خط فاصله
اندرین پستی.. (عبید)
دوستانه(it کرج 84)
وبلاگ های دیگر از همین نویسنده

وبلاگ قبلی
english weblog
الشواهد الربوبیه فی المناهج السلوکیه
آرشيو مطالب

مرداد 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
آشنايي با نگارندگان
ادب عشق
عارف و عاشق بايد با ادب عشق آشنا باشد،بلکه بيشتر از آن، بايد خود ادب باشد. وقتی که می خواستم به کنايه ای شکايتی بکنم، به حافظ رجوع کردم تا بيتی مناسب با مقصودم بيابم، اما چيزی ديدم که مرا از مقصودم باز داشت و آن اينکه کتاب شريف ديوان حافظ را همه عشق يافتم و ادب.
عجيب است، عارف شکايت نمی کند، عاشق شکايت نمی کند، غرق در معشوق است و هر آنچه که می بيند نيکی و زيبايی است. وقتی مشکلات به او روی می آورد و يا فراق صبر را از او می ربايد، می خواهد شکايت کند، هم در حين شکايت در حال شکر است و هم بعد از آن می بينی به جای اينکه شکايت کند در حال تمجيد و تجليل معشوق است.
زان يار دلنوازم ، شکری است با شکايت ** گر نکته دان عشقی بشنو تو اين حکايت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم ** يا رب مباد کس را مخدوم بی عنايت
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس ** گويی ولی شناسان رفتند از اين ولايت
غروری نيست ، دوباره محفل دوستی را گشود، با اينکه منتظر عنايت دوست است و چيزی نديده و شکايت دارد، اما باز هم می بينی با تمجيد و تجليل طلب می کند، گويی در اوج ناراحتی هم نمی خواهد به دوست کمرين اهانتی بشود
در زلف چون کمندش ای دل مپيچ کانجا ** سرها بريده بينی بی جرم و بی جنايت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی ** جانا روا نباشد، خونريز را حمايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود **‌از گوشه ای برون آی ، ای کوکب هدايت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود ** زنهار از اين بيابان وين راه بی نهايت
ای آفتاب خوبان ، می سوزد اندرونم ** يک ساعتم بگنجان در سايه ی عنايت
با همه شکايتی که کرد، دوباره او را آفتاب خوبان می نامد و با بيان شوق شديد خود طلب اندکی قرار گرفتن در سايه عنايت يار می کند
اين راه را نهايت صورت کجا توان بست **‌ کش صد هزار منزل ، بيش است در بدايت
و اين بيت اوج عشق است ، حرفی نمی توان زد، خود گوياست
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم ** جور از حبيب خوشتر کز مدعی رعايت
عشقت رسد به فرياد گر خود بسان حافظ ** قرآن ز بر بخوانی در چارده روايت

گويا با حافظ انس بيشتری گرفتم و گويا که اين دری است از معرفت. امروز حافظ با من سخن می گفت و چه سخن های شيرينی.
ای دل گر از آن چاه زنخدان به در آيی ** هر جا که روی زود پشيمان به در آيی
هش دار که گر وسوسه ی عقل کنی گوش ** آدم صفت از روضه ی رضوان به در آيی
شايد که به آبی فلکت دست نگيرد ** گر تشنه لب از چشمه ی حيوان به در آيی
جان می دهم از حسرت ديدار تو چون صبح ** باشد که چو خورشيد، درخشان به در آيی
چندان چو صبا بر گمارم دم همت ** کز غنچه چو گل خرم و خندان بدر آيی
در تيره شب هجر تو جانم به لب آمد ** وقت است که همچون مه تابان به در آيی
بر رهگذرت بسته ام از ديده دو صد جوی ** تا بو که تو چون سرو خرامان بدر آيی
حافظ مکن انديشه که آن يوسف مهرو ** باز آيد و از کلبه ی احزان به در آيی

ادب عشق فقط در شعر حافظ نيست که جلوه کرده است، آثار و اقوال استاد بزرگ علامه حسنزاده آملی را که نگاه می کني ، همه عشق است و ادب. نه تنها در قبال خداوند ادب دارد بلکه وقتی از آفريده ای صحبت می کند در کمال احترام است، از اساتيدش به تجليل و اکرام ياد می کند. اين چند روزه يکی از کتابهای ايشان را مطالعه می کردم چقدر مودبانه در باره اساتيدش صحبت کرده، شعرهايی که در رثای استاد الهی طباطبايی ، استاد علامه طباطبايی و صحبت های ايشان درباره اين اساتيد همه و همه ادب است و احترام است و عشق. از اينجاست که انسان ها به جايی می رسند. عشق وقتی جاری می شود، در سختی ها هم از خداوند گله نمی کنی و همه شکر است. ما فقط مدعی عشق هستيم، به قول حافظ
عاشق که شد که يار به حالش نظر نکرد ** اين خواجه درد نيست،‌وگرنه طبيب هست

استفامت
تفالی به کتاب تفسير کشف الاسرار و عدة الابرار
(والله يقبض و يبسط)
قبض و بسط در يد خداست. کار او دارد و حکم او راست، يکی را دل از شناخت خود در بند دارد ، يکی را در انس خود بر وی گشايد، يکی در مضيق خوف حيران ، يکی در ميدان رجا شادمان ، يکی از قهر قبض وی هراسان، يکی بر بسط وی نازان، يکی به فعل خود نگرد ، در زندان قبض بماند ، يکی به فضل حق نگرد بر بساط طرب آرام گيرد.
همانست که پير طريقت گفت : الهي گهی به خود نگرم گويم از من زار تر کيست؟ گهی به تو نگرم گويم از من بزرگوارتر کيست؟
گاهی که بطينت خود افتد نظرم
گويم که من از هرچه به عالم بترم
چون از صفت خويشتن اندر گذرم
از عرش همی به خويشتن در نگرم

خداوند در آيه ۱۷ سوره جن فرموده : و ان لو اسقاموا علی الطريقة لاسقيناهم ماءً غدقا
امام صادق(ع) ماءً غدق را به علم کثير تشبيه کرده . يعنی اگر بر راه استقامت می کردند به آنها علم کثير عطا می کرديم.
شيخ آقا بزرگ طهرانی در اعلام الشيعه درباره سيد علي آقای قاضی فرموده : و قد دامت المودة و الصحبة بيننا عشرات السنين فرايته مستقيما فی سيرته کريما فی خلقه شريفا فی ذاته.
علامه حسنزاده آملی می فرمايد : اينکه فرمود (فرايته مستقيما فی سيرته) نکته ای بسيار ارزشمند است، چه عمل عمده در سلوک الی الله تعالی استقامت است. نزول برکات و فيوض الهی بر اثر استقامت است . خداوند سبحان در قرآن فرمود :ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائکة الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالحنة التی کنتم توعدون نحن اولياؤکم فی الحيوة الدنيا و فی الاخرة و لکم فيها ما تشتهی انفسکم و لکم فيها ما تدعون نزلا من غفور رحيم
ونيز در همين قسمت فرموده : بدانکه کسانی که گاهی اصحاب حال می شوند ، ارباب مکاشفه نمی گردند. مثلا به پيشامد واقعه و حادثه ای چون به زيارت اهل قبور رفتن ، و يا مرگ کسی را ديدن ، و يا در مجلس وعظ و خطابه نشستن و يا به آفاتی که روی آورده اند ، و از اين قبيل امور ممکن است که شخص تا مدتی حالی و سوز و گدازی و التهاب و اضطرابی داشته باشد که کم کم چون بعد عهد منسی است آن حال از او گرفته می شود. اينچنين افراد، نائل به مکاشفه نمی گردند. مکاشفات روزی کسانی می شود که صاحب همت اند و دوام و استقامت در طريقه دارند، به رتبت مقام نائل می آيند.
در همين کتاب، علامه مطلبی را از شرح مناقب محی الدين نقل کرده به اين ترجمه :
حال عبارت از معنايی است که بدون کسب بر قلب وارد می گردد و اگر ادامه داشته باشد و بصورت ملکه در آيد، مقام ناميده مي شود. بنابر اين حال هديه است و مقام، کسب. حال از چشمه جود الهی سرچشمه می گيرد و مقام با بذل کوشش بدست می آيد.

در حال فکر به اين مطالب و چکونگی کسب استقامت و دوام بودم که يک مقاله ای ديدم از کتابخانه های اهل سنت به زبان عربی به نام (الاستقامة. حقيقتها، أسبابها، آثارها)، اگر خداوند توفيق بدهد تصميم دارم ترجمه فارسی آن را در اين وبلاگ پياده کنم.
حسبی الله و نعم الوکيل و لا حول و لا قوة الا باالله العلی العظيم و ما توفيقی الا بالله.

گفتم اين چند سطر آخر رو هم بنويسم از آنچه گذشت، دنبال بيتی از حافظ گشتم، از ادب حافظ در تعجب ماندم .
مطالب قبلی
مطالب قبلی را در سايت birahgozar.blogfa.com بخوانيد